تبليغاتX
پیام عشق



تو که میدانستی با چه اشتیاقی…خودم را قسمت میکنم

پس چرا …زودتر از تکه تکه شدنم…جوابم نکردی…برای

خداحافظی …خیلی دیر بود…خیلی دیر !!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 0:31 AM توسط Ehsan-TS |



با توجه به نزدیکی قیمت سکه به 650 هزار تومان از آقایان تقاضا میشود مقدار زاویه تعظیم را در گفت و شنود با همسر بیشتر کرده (سر چسبیده به زانو) و در صورت نیاز دراز کش به فرامین گوش دهند . در ضمن شستشوی البسه و ظروف ؛ نظافت منزل ؛ پخت و پز ؛ خرید ؛ به صورت 100% برای مرد انفرادی بوده و کلیه تقصیرات را بدون چانه عهده دار شوید.

به امید ارزان شدن سکه و جفتک پرانی مجدد

+ نوشته شده در جمعه 1390/08/27ساعت 1:0 AM توسط Ehsan-TS |



اگه يه روزصبح خيلى خوشحال ازخواب بيدار شدي وديدي همه چيز خيلى خوبه،نه غمي هست ونه دردي،بدون که ديشب توي خواب مردي!
روحت شادويادت گرامي
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26ساعت 11:33 PM توسط Ehsan-TS |



چونکه ما تاریخمان بر باد رفت
هستی و فرهنگمان برخاک رفت
کاوه و آرش همانجا خاک شد
پهلوان کشورم عباس شد
.جای کورش را علی آمد گرفت
کل آن آتشکده آتش گرفت
رستم و سهرابها گم می کنیم
تازی ناموس خود بت می کنیم
.نقش رستم تخت جمشید خاک شد
کربلا و کاظمین آباد‎ ‎شد
رسم زرتشت را اگر دانی که چیست
عید ما جشن غدیر و فطر نیست
ای عزیزان جملگی همت کنیم
سنت اعراب خاکستر کنیم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26ساعت 11:22 PM توسط Ehsan-TS |



کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است

 کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است

کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است

کسی که دروغ مي‌گويد تا پول بگيرد گداست

کسی که پول مي‌گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است

کسی که پول مي‌گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است

کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است

کسی که به خودش هم دروغ مي‌گويد متکبر و خود پسند است

کسی که دروغ خودش را باور مي‌کند ابله است

کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است

کسی که علی رغم ميل باطنی خود دروغ مي‌گويد زن و شوهر است

کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است

کسی که دروغ مي‌گويد و قسم هم مي‌خورد بازاری است

کسی که دروغ مي‌گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست مي‌پندارند سياستمدار است

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ مي‌پندارند و به او مي‌خندند ديوانه است

+ نوشته شده در شنبه 1389/09/13ساعت 9:31 AM توسط Ehsan-TS |



يک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسيد آيا مى‌توانيد راهى غيرتکرارى براى ابراز عشق، بيان کنيد؟
برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشيدن معنا مى‌کنند.

برخى «دادن گل و هديه» و «حرف‌هاى دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شمارى ديگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بيان عشق مى‌دانند.
در آن بين، پسرى برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهى تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براى تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و ديگر راهى براى فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترين حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه‌هاى مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اينجا که رسيد دانش‌آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوى اما پرسيد: آيا مى‌دانيد آن مرد در لحظه‌هاى آخر زندگى‌اش چه فرياد مى‌زد؟
بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوى جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم، تو بهترين مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود».

قطره‌هاى بلورين اشک، صورت راوى را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست‌شناسان مى‌دانند ببر فقط به کسى حمله مى‌کند که حرکتى انجام مى‌دهد و يا فرار مى‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پيشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه‌ترين و بى‌رياترين‌ راه پدرم براى بيان عشق خود به مادرم و من بود
+ نوشته شده در شنبه 1389/08/29ساعت 8:46 PM توسط Ehsan-TS |



چهار تا دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به پارتی و خوش گذرونی رفته بودند
و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند٬
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که
سر و روشون رو کثيف و کردند
و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند٬
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يکراست به پيش استاد رفتند٬
مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند
و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه
و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش
و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار
آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به امر شريف خر زنی مشغول ميشن
و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!
استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن
اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها بدليل داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول ميکنند.
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود؛
.
.
.
.
.
.
يك)   نام و نام خانوادگی:                    ۲نمره
دو )  کدام لاستيک پنچر شده بود؟           ۱۸نمره

الف) لاستيک سمت راست جلو
ب) لاستيک سمت چپ جلو
ج) لاستيک سمت راست عقب
د) لاستيک سمت چپ عقب
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/08/23ساعت 8:1 PM توسط Ehsan-TS |



می گویند مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد.

دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت. سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت. از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود. نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و ناامید شده بود، رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند. مرد روستایی همین کار را کرد.

امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت: «آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟»

خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: «من!»

امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد: «آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟»

خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت:«من!»

امام جماعت بار سوم گفت:«آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش (صدای دلنشین) متنفر باشد؟»

خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت:«من

سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت: بفرما! سه تا خرت پیدا شد. بردار و برو

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/19ساعت 0:11 AM توسط Ehsan-TS |



سه عکس بالا عکس هایی است که برای کنسرت کودکان گروه پارسیان گرفته شده است.

عکس اول به علت بی حجاب بودن  دختربچه ها رد شد.

در عکس دوم علیرغم باحجاب شدن دختربچه ها بازهم اداره ارشاد به معلوم بودن دست های دختربچه ها ایراد گرفتند

و نهایتا عکس سوم تایید شد تا مبادا کسی به گناه بیفتد!!!

 

پ.ن: روز عکاسی عکس سوم یکی از بچه ها رو به عکاس کرد و گفت :شدیم عین فلسطینی ها

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/08/13ساعت 1:5 AM توسط Ehsan-TS |




یک طلبه ای تازه لیسانس آخوندی گرفته بود و برای اولین بار بایستی توی مسجدی روضه می خواند. ولی از آنجایی که خیلی ترسیده بود و عصبی شده بود، زبانش بند آمد و نتوانست حتی یک کلمه بیان کند.
یک آخوند کهنه کار که آن صحنه را دید، سعی کرد که همکار جدیدش را راهنمایی کند. به او گفت : بار بعد، قبل از روضه خوانی، چند قطره ویسکی توی یک لیوان آب ...


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/05ساعت 1:20 AM توسط Ehsan-TS |